دلم گرفت تو این قفس

خیلی اتفاقی رسیدم به این گزارش تصویری و وقتی دونه به دونه این عکس ها رو می دیدم، قلبم درد می گرفت!


سینمای بی برنامه

- الو کجایی؟

- تو ترافیکم، ملت قزوین چه پولدارن هااا! همچین با نشاط و خوشحالی در حال خرید کردنن.

- چیزه...، ببین...، هیچی حالا بیا!

رسیدم جلوی سینما که دیدم پوستر فیلم ِ «سیزده 59» بالای سینماست. همون جا خشکم زد. به دوستم گفتم سامان سالور کار گردان خوبیه، دوربین طلایی کن رو برده، البته فیلم درباره جنگه و... . ولی دوست نداشت ببینه. منم میلم دیدن «آلزایمر» بود که تا دیروز روی پرده سینما مهتاب می درخشید. تازه روی دیوارشون نوشته بودن: از صبح فردا «شش و بش» اکران میشه. سینما بهمن هم که مردان مریخی و زنان ونوسی رو داشت. هیچی دیگه، تصمیم گرفتیم تو هوای خوب قزوین و در این روز شلوغ بریم خیام و پیاده روی کنیم. امیدوارم دفعه بعدی اگه خواستم برم سینما فیلم ببینم، یک هو برش ندارند.

جهت آپ کردن

همین حالا به یادمان آمد یک وبلاگی داشتیم و میلمان کشید به آن سر بزنیم.

الان قطعه ناله سر مکن مستان و همای را گوش می دم و دل سیاهی دارم بعد از شنیدن خبر توقیف شهروند امروز! آخ که من چقدر  شهروند رو دوست داشتم و دارم. خیلی دلم برای شهروند تنگ میشه. 

گفتیم دم انتخابات یه کم شل می گیرند که بصیرت ماها زیاد بشه که نکردن. حالا خدا می دونه این انتخاباتی که مسعود جون میگه شصت درصد شرکت کننده داره، آیا واقعا تهش این مقدار رای خونده میشه یا نه؟ من که می گم پنجاه تا رو داره. تا اینجا هیچ انتخاباتی رو بدون مهر نذاشتم. ولی این انتخابات نیاز به فکر کردن نداره که رای بدیم یا نه! تصمیم خیلی شفاف و روشنه.

بیخی!

دوست دارم فیلم زندگی با چشمان بسته رو ببینم. 16تا سینما داره و به شهرستان مجوز اکران ندادن. قزوین که خراب شده است. اینجا بدون من چهار-پنج روز روی پرده سینما مهتاب بود  که یک هو  شد آلزایمر. رفتیم ببینیم، گفتن ویژه عید فیلم شش و بشه! اصلا میلم نکشید از این جور فیلما ببینم. جدا دوست داشتم اون روز با دوستم برم سینما ولی من اهل ایجور فیلما نیستم. حالا نـــَ که فردا روز نیم بهاست، منم بی پول، شاید دست رفیقم رو گرفتم و رفتیم آلزایم رو دیدم.

خودمم که که خیلی تنبلم (البته بچه ها بش یه چیز دیگه می گن). پارسال یه فیلم نامه نوشتم به نام جنگ آب پاش ها. الان جرات دارم برم بسازمش. فیلم زد جنگه ولی با این بازی هایی که تو آب و آتش در اوردن دیگه همچین فیلمی کلا حساسیت برانگیز میشه. اصلا کسی باور نمی کنه من سال پیش نوشتمش. از این ها بگذریم کلا حس ساختن نیست. فیلم نامه هم فصلیه، فقط باید تابستون ساخته بشه. هیییییی لوله گاز!

اینم از روزگار ما که به توقیف دراومده! آها اینم بگم، کتاب نما به نما خیلی محشره. هم جلد اول: گارگردانی فیلم و هم جلد دوم: نمای متحرک! باز خوندن اون به من حال می ده تو این دوره زمونه. یکی دو تا مجموعه داستان کوتاه محشر می خوام که باشون حال کنم. مینی مال بودن، بهتر. چیزی میشناسید که به من پیشنهاد بدین؟