اعلام عمومی (3)
تا کی به زندگیم پوزخند بزنم؟
.
من چلچراغ رو جلف میدانم. از ۱۴سالگی تا حالا که با چلچراغ آشنا شدم٬ فقط یک شماره از روی کنجکاوی گرفتهام. البته به همراه شماره های ویژه نوروز که از سنت ارشیو سالنامههای نشریات میآید.
شماره این هفته در روز پنجشنبه بیرون آمد و عکس و تیتر روی جلد آن سید محمد خاتمی بود. در خیابان جلدش را طوری میگرفتم که انگار دارم میخوانمش اما میخواستم همه ببینند «باردیگر مردی که دوست میداریم». با گوشیام ترانه یار دبستانی را پخش میکردم و بلند بلند بحث سیاسی راه میانداختم.
مهدی٬ پسر ۱۸سالهای که در خط واحد با او بحث میکردم٬ میگفت: «ایکاش کسایی مثل شما باشند تا به جامعه آگاهی بدن». مثل مهدی زیاد است. شاید اگه بچههایی که جدی کار نمیکنن-مخصوصا ستاد ۸۸فزوین- با فیس تو فیس کار کردن رسانه قوی چست تو چست را راه بندازند.
باشد تا سینه به سینه این تفکر ما -که به دلیل نداشتن یا بسته شدن رسانه- به گوش ملت برسد و تصمیم درست را بگیرند.
خبر کامل دستگیری اعضای ستاد۸۸ آزاد شهر در گلستان را از اینجا بخوانید.
چند لحضه پیش خبر حمله به سید محمد خاتمی را خواندم. خیلی فوری هم می خواهم حرفم را بزنم. حوصله ندارم غیرمستقیم یا مزهمزه کنم و یا روی کلماتم فکر کنم. میخواهم بیپرده بگویم. رک و پوست کنده.
طرف حسابم با کسانیست که حامی سیداند و میخواهد در انتخابات٬ برای او تبلیغ کنند.
وقتی گروه فشار به خودش اجازه میده به یک روحانی که از خانواد بزرگ و مذهبی است٬ حمله بکند٬ بدانید که این گروه هر لحضه میتواند به توی حامی او حمله کند. تازه بجای آن که تو اورا متهم بدانی٬ با پرونده سنگین تو را به ۲۰۹ میفرستد.
بدان که روزهای خیلی سختی در پیش است. سخت تر از خوردن چماقی بر سر. اگر میخواهی فردا جا خالی دهی٬ بهتر است که امروز نباشی تا رویت حساب نکنیم.
۱. آیا رای اولی داریم؟ کمیته رای اولی چه می کند؟
۲. همچون ستاد دکتر معین٬ قرار است نسیمی برای خودش باشد و یاران دبستانی برای خودشان و کمیته دانش آموزی-دانشجویی برای خودشان؟
۳. آیا عمده بچه هایی که سازمان نشان٬ شاخه شد٬ باز هم زیر نظر فسیلان قرار است کار کنند؟ مستقل هستیم؟
۴. آیا قرار است گروه یا حذب یا نزدیکتر بگویم٬ جبهه ای نقش عقل کل را بازی کند تا دوباره شکست بخورند و شکستمان بدهند؟
۵. آیا رای دهندگان در خیام هستند یا سپه و مولوی و ملاخون یا ملاغون یا هرچی که درست می نویسند، هم رای دهنده دارد؟ آیا نباید در مغلواک ستاد داشت؟ آیا نباید در ایران گاز ستاد داشت؟ آیا نباید در اطراف هتل قدس فعالیت کرد؟
۶. آیا پرتال قزوین درست فعالیت میکند؟ آیا در روز کنگره دکتر شیرکوند سخرانی که ارزش خبری بالایی داشته باشد نکردند؟ آیا فرمانداری اجازه برگزاری جلسه ای را نمی دهد تا یکی از آقایان سخرانیی با ارزش خبری بکنند و فرایند تولید خبر انجام گیرد؟ آیا فرایند تولید خبر را میکنید؟ آیا اعتقاد دراید؟
۷. آیا وقت ان نرسیده که دفتر ارتباط مردمی خاتمی آغاز به کار کند؟ آیا ستاد ۸۸ زیر مجموعه می شود؟ مستقل است؟ با تعامل اما مستقل است؟ بی تعامل خود مختار است؟ اصلا هست؟
۸. آیا جلسات شورای سیاست گذاری برگذار می شود؟ خروجی دارد؟
۹. آیا موج "خاتمی آمد" راه انداخته اید؟ با وجود اعلام جهت دار رسانه فراگیر محافضه کاران (صدا و سیما)٬ آیا مردم خبر دارند که باران باریده؟ اصلا به فکر یک تریبون هستید؟ قرار است تنها در روزهای تبلیغات تراک پخش کنید؟ آیا مردم دقیقه نودی ما نباید فکر کردن را زودتر آغاز کنند تا انتخاب درست تر را بگیرند؟
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را٬ خاطره را٬ زیر باران باید برد
با همه مردم شهر٬ زیر باران باید رفت
دوست را٬ زیر باران باید دید
عشق را٬ زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت٬ حرف زد٬ نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پیدرپی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه (اکنون) است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمیست

سید محمد خاتمی رسما اعلام کاندیداتوری کرد. کلیک کنید
نسیم میر حسین میوزد تا والقلم وارد شوند. سید می گوید نمی آید، شیخ که کنارکش نیست می گوید می آید. روزی که ۸۸قزوین را امضا کردم، حرف میر حسین نبود که. اصلا کسی که تلفنی از من نظر خواست بیشتر از من به تفکرات میر حسین نزدیک تر است. شاید هم بود. بحث شیخ خوب نیست، وقت عبدالله نیست، کار سید است بود که. هنوز هم می ترسم خبرهای آمدنش را لینک کنم.
آب قند دارید؟
برام جالب بود. با وجود اینکه صاف میزد تو چشمام٬ اما با مانعی که جلو لامپش بود٬ اصلاً اذیتم نمیکرد. روپوش دیگهای پوشید. لکههای خونی روش، ازش یه طرح آبستره ساخته بود. بالا سرم نشست و یونیت رو پاین تر اورد. بعد یهدفعه با یه آمپول گونده اومد بالا سرم. از ترس زهره ترک شدم. آخرین باری که آمپول زدم...، شاید شش سالم بود. اون روز مامانی دستامو گرفته بود و بابا پاهامو. نفس نفس می زدند. آخه من سرعتم زیاد بود.
بهش گفتم:«دکتر صبر کن من از نظر روحی خودمو آماده کنم». بعد به این فکر می کردم که «پسر فلانی گردنشو شکافتن تا گلشو عمل کنن. پسر یارو شش بار عمل لثه کرده هنوز خوب نشده. می خوای کارت به عمل بکشه؟ تو که از ترس شکافتن لثه برای دراوردن دندون عقلت درای هی میپیچونی. پسر...». یه اسپره خالی کرد تو دهنم. فکر کردم دیگه از خیر امپول گذشته ولی... . اول لثه راست از پاین، بعد سه طرف دیگه. بعدش یه لوله کرد تو دهنم. صدای خرخر می داد. گفتم:«دکتر این چیه؟»
- ندیدبدید٬ اونقدر نیومدی تا که بوش همهرو خفه کرده. تو که خانوده بهداشتی داری چرا مسواک نمیزنی؟
آبروی کل خاندان رفته بود. بعد با خودم فکر کردم « مصطفی دیگه از این به بعد تنبلی رو بزار کنار و تو سه نوبت مسواک بزن٬ دهان شویه تف کن... ».
احساس میکردم لب و دهنم خیلی گونده شده. دست که میزدم انگار باد کرده بودن. ولی همش بخاطر بیحسی بود. اون لوله هم خوب آب دهنمو میکشید. دستش درد نکنه. عینکی زد و شروع کرد. وقتی کار می کرد حرف هم میزد. جال بود. می گفت آب و هوای قزوین طوریه که بیماری لثه ایجاد میکنه. لثه های من هم استعداد عفونت داره. بعد دید وضعیت خیلی خرابه. یه پیش بند پلاستیکی هم رو روپوشش بست. مثل قصابا. انگار سیخ تو دهنم میکردند. خیلی درد داشت. البته من به دکتر معین فر اعتماد داشتم. نه اینکه مسئول داندان پزشکان قزوین باشه، نه. بالاخره 6-7ساله همکار خواهرامه و داندان پزشک خانوادگی مونه.
وقتی تموم شد، تازه سختیش شستن دهنم بود. از بی هسی نمی تونستم دهنمو ببندم. همش آب از توش در می رفت. با هزار بدبختی اونقدر ماساژ دادم تا شسته بشه. حالا هروقت از سبزه میدون و خیابون فردسی رد بشم، یاد ساختمان پزشکان دی، مسواک، درد، بی هسی،جرم گیری، معین فر، 35000 هزار تومان و باقی اتفاقات اون شب می افتم.