اطلاعیه
پنجمین مجله اجرایی کانون طراحان و نقاشان
ریشههای پاپ ارت POP ART
محمدمهدی چیتسازها - شیرین مشروطه - ابوالفضل سروشمهر
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷ -۱۷:۳۰
قزوین - میدان میرعماد - امفیتئاتر مجتمع ارشاد
پنجمین مجله اجرایی کانون طراحان و نقاشان
ریشههای پاپ ارت POP ART
محمدمهدی چیتسازها - شیرین مشروطه - ابوالفضل سروشمهر
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷ -۱۷:۳۰
قزوین - میدان میرعماد - امفیتئاتر مجتمع ارشاد
علام عمومی قبلی به حالم کمک کرد.
گیسوی آشفته بلوندش از شانهاش بلندتر٬ درهم تنیده.در جلگه خوزستان٬ به وقت نوروز. نمنم بارانی٬چاله جلوی پایش پر از آب.
به او نزدیک میشوم. از چاله آب زلال به او نگاه میکنم. از پاها به کمر میرسم و بعد سینه و بالاخره به صورت برنزهاش با تبسم معصومانه. تو در آغوش او آرام میشوی.
سِشُوار، سِشُوار، سِشُوار...
گیس از محسن نامجو
شاید دم سحر آپ کردم.
یک استرسی تو وجودمه که آزارم میده. شاید اگه اردشیر کامکار بیغبار عادت آرشه نمیکشید٬ آغوشی برای آرامش نداشتم.
اینجور وقتا میگم: سردمه
خیلی سردمه
.امواج به تیونر میرسيدند و دوباره كليد بالا را فشار میدادم. به سياهی میرفت و از سياهی به كانال بعد. همان مردعرب بود. همانی که سال قبل با تلوزیون معروف شده بود. از فلوی دستهای عزاداران به بيگ كلوز آپ مداح تيلد میكرد. جالب بود! خواستم دوباره امواج را به تلوزيون برسانم كه مداح ديگری شروع به خواندن کرد.
صدايش برايم يادآور كاستی بود كه هميشه بوی گلمحمدی میداد. پدرم میگفت:«سیاسیه ها». شاید تازه دبستان میرفتم. نمیدانسم چه میگوید٬ اما حالا که یادم میاید چه میخواند... «در باغ شهادت را نبندید٬ کلیدش را...».
آن دو نفر کنار هم؟ بعد نوبت به کرین رسید. با خودم گفتم: «باید کار یه جوان خوش ذوق باشد که برا مجوز دارده کرین با ارتفاع «های»(HI) میگیره». دیزالو های بجا و کاتاوی های زیبا! با خودم گفـتم: «حتما آقا خیلی خوشش اومده! باید کارگردانش یه کیسه زر بگیره. البته کارگردانی رو بلده٬ اما با دوربین استودیو٬ این جور کارا برا حکومت کردن...»
سيب میخوردم و به اینها فکر میکردم که تیتراژ به صفحه نقش بست. دهانم از جویدن ایستاد.
حکم مرگ مسعود نفسم را تنگ میکرد. سنتور داریوش برایم همچون کشیدن ناخون روی تخته بود.بعد از آوا یش٬ حالا نجوای مجید تیزتر از نیزه هند بر پیکر همزه در گوشم فورو میرفت.یاد حرف شاهين افتادم «بعضی از کارگردانا مون تموم شدن».
به تازگی پست جديد استادعباس معروفی را ديدهام. درست میگويند. سران فلسطينی همانهايی هستند كه "پوستر صدام را علمكش كردهاند" تا حق بستانند و مردمانشان همان كيسه های شن هستند و... .
آيا مردمی كه در جنگ هشت ساله ما٬ با سكوتشان اجازه همايت همهجانبه به سرانشان میدهند تا از جنايت برعليه يك نژاد ديگری حمايت كند٬ جز اين لياقتی دارد؟ آيا مردمی كه دمكراسی را درك نمیكند و برای رسدن به آن تلاش نمیكنند٬ جز اين لياقتی دارند؟ آيا مردمی كه نظراتشان برای سرانشان اهميتی ندارد٬ جز اين لياقتی دارند؟
اگر كرانهباختری هم زير موشك بود٬ آيا مردمان غزه همانند آنها تمام حركتشان برگزاری اجتماع اعتراضآمیز نبود؟ پس اين مردمی كه تماميت ارضی خود را حفظ نمیكنند و وحدت ملی ندارند٬ ايا جز اين لايق چيز ديگری هستند؟
من به حق زندگی برای همهی بشر ايمان دارم٬ اما نه مردمانی كه اين حق را برای ديگران نمیخواهند. كه اينان تروريست خاموشند و سرانشان تروريست دولتی.
جهتاطلاع: خيلی وقته میخوام نظرمو درباره غزه بدم ولی نمیتونستم داستانی بگم! چون ارزش نداشت. اگرچه با لينكی كه دادم بیارتباط به داستان نبود. چارت وبلاگ بهم خورد!
جهتاطلاعديگر: يك صحنه تكاندهنده در اتوبوسخط ديدم كه نمیدان بگويم يا نه؟! آخر میترسم قلب شما مثل قلب آقا در واقعه كویدانشگاه "جريه دار" شود! خيلی دارم با خودم كلانجار میرم. خيلی!
هنوز هم جهتاطلاعديگر: ديروز و پريروز جمعا ۴۷ نفر بازديد كردند ولی كامنت نگذاشتند! چرا؟
چشم تو چشم شدیم. گیساش از زير كلاه پشميش تاب میخورد. با تعجب نیگام میکرد. برگشتم و به انتهای خیابون خیره شدم. ماشينا پشت سر هم میومدن. مث بچهگیم٬ بازی چشمو كردم. چشامو تنگ كردم و تار میديدم. نور ماشينا از چارگوش چراغاشون میزد بيرون. كلهمو برگردوندم و دوباره چشم تو چشم شديم. اينبار بيشتر نیگاه هم كرديم. لبای كوچولوش برگشت. اينگار داره تعجبشو نیشونم میده. دوباره سر برگردوندم به خيابون. سر میگردوندم٬ اما خبری نبود. به ساعتم نيگاه كردم.ده دقيقه میشه كه منتظرم. تا سر بالا كردم عينههو آهنروبا چشامون رفت تو هم. خنديد. فکر نکنم حالاحالاها پيشدبستانی بره! خندم گرفته بود. نمیدونم چرا اما لبخند زدم. اون خنديد و برگشت. پوزخند زدمو رفتم كه بشينم. سرمای صندلیهای ايستگاه نشيمنگاهمو یخید!
دوباره به ساعتم نيگاه كردم. ای...! داره يه ربعی میشه. سرمو كه بالا اوردم٬ جلوم سبز شده بود. بعدهم رفت٬ همخطم نيشست. كنجكاو شدم قيافشو ببينم.شايد اشنا باشه. ننش سر پا پشت به ما منتظر بود. خودشو كه ديدم با تمام شيطنتش نيگام كرد و خنديدو پشت يه آدمی قايم شد. تكيه دادم. باز گفتم منكه ننشو نديدم! نكنه آشنا باشه. ننهه داشت شال دختر بزرگه رو مینداخت گردنش. نشناختم. باز اومد جلوم. دو-سه باری باش دالی كردم. چهحالی داد. آخرين بار ننم وقتی شيش سالم بود بام بازی میكرد. اونوقتا انگشت وسط و يكی ديگه٬ فكر كنم سبابه مبابه بش میگن٬ مثل راه رفتن میاومد طرفم! منم چيقدرم میترسيدما. الان جای قمه روانگشتم عزابم میده وگرنه باش همون بازیو میكردم.
اتوبوس یه خطه ديگه اومده. حالاحالاهاهم بايد بمونم. مادره دست دختره رو گرفت میرن تا سوارشن. دختره نگاه عجيبی بم میكرد. بعد شبيه گيريه بود٬اما گيريه نمیكردا٬ به ننش ايلتماس میكرد بمونن تو ايستگاه.
جهتاطلاع: اونقدر این روزا تو نوشتن فیلمنامههام و داستانام خودمو درگیر شخصیت پردازی٬کشمکش٬ پیرنگ٬ راوی و هزار جور کفت و زهرمار ديگه میكنم كه ناتمام باقی میمونن. تو اين دوتا پست حتی حال ويرايش املايی هم ندارم. فقط میخوام تو فضا بنويسم شايد حالم خوبشه! شايد يه داسان يا چيزی كه خيلی بهش نيازدارم٬فيلمنامه قابل ساخت٬ بتونم بنويسم.
نوربالای ماشينی چشمانت را میزند. لبه كلاهت را پاين میآوری. شالت را دور دماغ و لپهايت میكشی. دستانت را به جيبهای كابشنت باز میگردانی. اما بازهم دندانهايت بر هم بند نمیشوند. صدايی میشنوی. مثل بيس يك ماشين به گوشت میرسد. بمب... بمب... . قدمهايت ناگاه تند و تند میشود. به تقاطع نزديك تر شدهای. دو پسر كودك٬ شايدهم نوجوان٬ دوسر پرچمی را در دست دارند. از خيابان پايينی میآيند. صف به صف٬ به خط شدهاند. چشمان پسری جوان همراه رقص زنجيرش در آسمان به دنبال دختری است كه در ايستگاه خط با انتظار نشسته. چشمان مادری برق میزند و زيرلب چيزی میگويد.پسری٬ با ريش نتراشيدهی كمپشت جا مانده بر صورتش٬با دوستش خندهكنان٬ پسری هم سال را نشان میدهد.
كله تاس شدهات برای دبستان٬ زير آفتاب مستقيم میسوزد. دوان دوان میدوی. پيراهنت به تمام بدنت چسبيده. مغنايی را كه از عَلَم ۱۴متری حسينيه درآوردی٬ جلوی لوله فشاری میگيری. بر روی صورتت میاندازی. نسيم خنك از پشت مغنای مشكی صورتت را غلغلك میدهد. به راههت ادامه میدهی. از كنار دسته خاتمالانبيا میگذری. همان نوحه سالهای پيش«امروز روز عاشوراست يا عيد قربانه؟!». صدای دمای ممد روغنی بر سرعتت میافزايد. با او میخوانی «بمبم چيچی... بمبم چیچی» دسته ممد روغنی از خيابان شاهد میانبر میزند. تا لوانطور با آنها همراهی . صدای حاجاقا اسلامی خوشحالت میكند.«پيام خون شهدا برسان زينب٬ برسان زينب». میلاد را میبينی كه از عقب منتظرت است. بر سينه كوچكش میزند و نگران. تو او را غافلگير كردی.«-فكر كردُم از اُو طِرف میيای. عكسو رو پيدا كردی؟» به صف میيانی هيئت میرود. پشت سر باقی بچه محلهايت. علم ۵متری علی را میگيری و با نوحه اسلامی و دمای دسته ممد روغنی میرقصانی. باران گلاب از دهانه لوله ماشين آتشنشانی رنگينكمانی پديد آوره. تورهای سبز بالای علم با مغنههای لخت و سياه در آسمان رنگیات میرقصند و میرقصی و می رقصيد.
شالت را باز میكنی. به سختی نفس میكشی. صدای ترونپت هيئت قزوینی بيشتر شده. نفسهایت تند و تند میزند. ديگر راه نمیروی. دوان دوان میدوی!
حال خوبی ندارم٬حال بدی هم ندارم٬اصلا حال ندارم. حال خوب چیست؟ حال بد را خوب بلدم٬اما راستی کلا حال چیست؟ احوال را با ح می نویسند یا ه؟ خیلی وقت است سراغ کسی نرفتم تا احوالش را بپرسم.
پرسش یا پورسش؟ خیلی وقت است نپرسیدهام! از چی؟ از کی؟ با کی؟ تنها؟ باید با کسی باشم؟ چیزی هست که نباید بپرسم؟ می پرسم چون می خوام همان را بپرسم! چه کسی می تواند اراده پرسشام را گیرد؟
اراده؟ اراده دارم؟ ندارم؟ باید داشته باشم؟ نداشتم چه؟ نکردم چه؟ میکنند؟!!! با اراده هر کاری میکنند؟ پس بی اراده هیچ کاری را نمیکنند؟
باشد! اراده پیدا میکنم تا حال و احوال شما را بپرسم! حال شما خوب است؟ ایام به کام است؟ احوالتان چهطور؟ خانواده محترم خوب هستند؟