تمام شیطنتش
چشم تو چشم شدیم. گیساش از زير كلاه پشميش تاب میخورد. با تعجب نیگام میکرد. برگشتم و به انتهای خیابون خیره شدم. ماشينا پشت سر هم میومدن. مث بچهگیم٬ بازی چشمو كردم. چشامو تنگ كردم و تار میديدم. نور ماشينا از چارگوش چراغاشون میزد بيرون. كلهمو برگردوندم و دوباره چشم تو چشم شديم. اينبار بيشتر نیگاه هم كرديم. لبای كوچولوش برگشت. اينگار داره تعجبشو نیشونم میده. دوباره سر برگردوندم به خيابون. سر میگردوندم٬ اما خبری نبود. به ساعتم نيگاه كردم.ده دقيقه میشه كه منتظرم. تا سر بالا كردم عينههو آهنروبا چشامون رفت تو هم. خنديد. فکر نکنم حالاحالاها پيشدبستانی بره! خندم گرفته بود. نمیدونم چرا اما لبخند زدم. اون خنديد و برگشت. پوزخند زدمو رفتم كه بشينم. سرمای صندلیهای ايستگاه نشيمنگاهمو یخید!
دوباره به ساعتم نيگاه كردم. ای...! داره يه ربعی میشه. سرمو كه بالا اوردم٬ جلوم سبز شده بود. بعدهم رفت٬ همخطم نيشست. كنجكاو شدم قيافشو ببينم.شايد اشنا باشه. ننش سر پا پشت به ما منتظر بود. خودشو كه ديدم با تمام شيطنتش نيگام كرد و خنديدو پشت يه آدمی قايم شد. تكيه دادم. باز گفتم منكه ننشو نديدم! نكنه آشنا باشه. ننهه داشت شال دختر بزرگه رو مینداخت گردنش. نشناختم. باز اومد جلوم. دو-سه باری باش دالی كردم. چهحالی داد. آخرين بار ننم وقتی شيش سالم بود بام بازی میكرد. اونوقتا انگشت وسط و يكی ديگه٬ فكر كنم سبابه مبابه بش میگن٬ مثل راه رفتن میاومد طرفم! منم چيقدرم میترسيدما. الان جای قمه روانگشتم عزابم میده وگرنه باش همون بازیو میكردم.
اتوبوس یه خطه ديگه اومده. حالاحالاهاهم بايد بمونم. مادره دست دختره رو گرفت میرن تا سوارشن. دختره نگاه عجيبی بم میكرد. بعد شبيه گيريه بود٬اما گيريه نمیكردا٬ به ننش ايلتماس میكرد بمونن تو ايستگاه.
جهتاطلاع: اونقدر این روزا تو نوشتن فیلمنامههام و داستانام خودمو درگیر شخصیت پردازی٬کشمکش٬ پیرنگ٬ راوی و هزار جور کفت و زهرمار ديگه میكنم كه ناتمام باقی میمونن. تو اين دوتا پست حتی حال ويرايش املايی هم ندارم. فقط میخوام تو فضا بنويسم شايد حالم خوبشه! شايد يه داسان يا چيزی كه خيلی بهش نيازدارم٬فيلمنامه قابل ساخت٬ بتونم بنويسم.