هنرمند دولتی
امواج به تیونر میرسيدند و دوباره كليد بالا را فشار میدادم. به سياهی میرفت و از سياهی به كانال بعد. همان مردعرب بود. همانی که سال قبل با تلوزیون معروف شده بود. از فلوی دستهای عزاداران به بيگ كلوز آپ مداح تيلد میكرد. جالب بود! خواستم دوباره امواج را به تلوزيون برسانم كه مداح ديگری شروع به خواندن کرد.
صدايش برايم يادآور كاستی بود كه هميشه بوی گلمحمدی میداد. پدرم میگفت:«سیاسیه ها». شاید تازه دبستان میرفتم. نمیدانسم چه میگوید٬ اما حالا که یادم میاید چه میخواند... «در باغ شهادت را نبندید٬ کلیدش را...».
آن دو نفر کنار هم؟ بعد نوبت به کرین رسید. با خودم گفتم: «باید کار یه جوان خوش ذوق باشد که برا مجوز دارده کرین با ارتفاع «های»(HI) میگیره». دیزالو های بجا و کاتاوی های زیبا! با خودم گفـتم: «حتما آقا خیلی خوشش اومده! باید کارگردانش یه کیسه زر بگیره. البته کارگردانی رو بلده٬ اما با دوربین استودیو٬ این جور کارا برا حکومت کردن...»
سيب میخوردم و به اینها فکر میکردم که تیتراژ به صفحه نقش بست. دهانم از جویدن ایستاد.
حکم مرگ مسعود نفسم را تنگ میکرد. سنتور داریوش برایم همچون کشیدن ناخون روی تخته بود.بعد از آوا یش٬ حالا نجوای مجید تیزتر از نیزه هند بر پیکر همزه در گوشم فورو میرفت.یاد حرف شاهين افتادم «بعضی از کارگردانا مون تموم شدن».