برام جالب بود. با وجود اینکه صاف می‌زد تو چشمام٬ اما با مانعی که جلو لامپش بود٬ اصلاً اذیتم نمی‌کرد. روپوش دیگه‌ای پوشید. لکه‌های خونی روش، ازش یه طرح  آبستره ساخته بود. بالا سرم نشست و یونیت رو پاین تر اورد. بعد یه‌دفعه با یه آمپول گونده اومد بالا سرم. از ترس زهره ترک شدم. آخرین باری که آمپول زدم...، شاید شش سالم بود. اون روز مامانی دستامو گرفته بود و بابا پاهامو. نفس نفس می زدند. آخه من سرعتم زیاد بود.

بهش گفتم:«دکتر صبر کن من از نظر روحی خودمو آماده کنم». بعد به این فکر می کردم که «پسر فلانی گردنشو شکافتن تا گلشو عمل کنن. پسر یارو شش بار عمل لثه کرده هنوز خوب نشده. می خوای کارت به عمل بکشه؟ تو که از ترس شکافتن لثه برای دراوردن دندون عقلت درای هی می‌پیچونی. پسر...». یه اسپره خالی کرد تو دهنم. فکر کردم دیگه از خیر امپول گذشته ولی... . اول لثه راست از پاین، بعد سه طرف دیگه. بعدش یه لوله کرد تو دهنم. صدای خرخر می داد. گفتم:«دکتر این چیه؟»

- ندیدبدید٬ اونقدر نیومدی تا  که بوش همه‌رو خفه کرده. تو که خانوده بهداشتی داری چرا مسواک نمی‌زنی؟

آبروی کل خاندان رفته بود. بعد با خودم فکر کردم « مصطفی دیگه از این به بعد تنبلی رو بزار کنار و تو سه نوبت مسواک بزن٬ دهان شویه تف کن... ».

 احساس می‌کردم لب و دهنم خیلی گونده شده. دست که می‌زدم انگار باد کرده بودن. ولی همش بخاطر بی‌حسی بود. اون لوله هم خوب آب دهنمو می‌کشید. دستش درد نکنه. عینکی زد و شروع کرد. وقتی کار می کرد حرف هم میزد. جال بود. می گفت آب و هوای قزوین طوریه که بیماری لثه ایجاد میکنه. لثه های من هم استعداد عفونت داره. بعد دید وضعیت خیلی خرابه. یه پیش بند پلاستیکی هم رو روپوشش بست. مثل قصابا. انگار سیخ تو دهنم میکردند. خیلی درد داشت. البته من به دکتر معین فر اعتماد داشتم. نه اینکه مسئول داندان پزشکان قزوین باشه، نه. بالاخره 6-7ساله همکار خواهرامه و داندان پزشک خانوادگی مونه.

وقتی تموم شد، تازه سختیش شستن دهنم بود. از بی هسی نمی تونستم دهنمو ببندم. همش آب از توش در می رفت. با هزار بدبختی اونقدر ماساژ دادم  تا شسته بشه. حالا هروقت از سبزه میدون و خیابون فردسی رد بشم، یاد ساختمان پزشکان دی، مسواک، درد، بی هسی،جرم گیری، معین فر، 35000 هزار تومان و باقی اتفاقات اون شب می افتم.